باران عشق
منم آن قماربازی که بباخت هرچه بودش ...... و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر
آپ جديدم اين پائينه ها..... نميدونم چرا آپ آخرم حذف شده بود حالا دوباره ميزارم ديگه.... بوي عيدي،بوي تو،بوي كاغذ رنگي بوي تند تپش قلبه من از ديدنه تو بوي عطر با تو رفتن توي يك خونه ي نو به اينا حواسمو جمع ميكنم،با اينا عشقمو محكم ميكنم شدت اومدنت تو فكر من وحشت از رفتن تو حتي يه لحظه كه ميخواي بري تو فكر فكر يك هديه ي جالب كه بگيرم واسه تو صداي كفش تو وقتي كه مياي توي قلبه من قدم ميزني عاشقونه اونجور كه ميخواي بوي گل سلام تو كه پر ميگيره تو فضا به اينا حواسمو جمع ميكنم،با اينا... آيا آرش واقعا يك عاشق بود؟ خو دوستاي گلم، من به هدفم در مورد اين آپم رسيدم پس ديگه آپي در اين مورد نميزارم هيچگاه نگاهت را فراموش نميکُنم، نگاهی سرشار از مُحبت و صميميّت، صدايت در گوشم زمزمه ميشود و نگاهت در ذهنم مُجسّم، اما... من تورا ميخواهم، نه خيالت را... ابر هم از بارشش قصد فداکاری نداشت عقده در دل داشت روی خاک خالی کردُ رفت نمي نويسم ... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني ... حرف نمي زنم ... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي ... نگاهت نمي كنم ... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني... صدايت نمي زنم ... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است... فقط مي خندم ... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام..... سالها در تاريكي زيستم، بي هيچ گلايه اي آمدي چراغي روشن و خاموش كردي اما، اي كاش هرگز نور را نميديدم... چقدر شعر نوشتيم براي باران غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود... يه آپ توي ديماه گذاشتم به نام (عروسك خدا) يادتونه؟ اينم قسمت دومش... زير گنبد كبود جز منو خدا كسي نبود روزگار روبه راه بود هيچ چيز نه سفيد نه سياه بود با وجود اين مثل اينكه چيزي اشتباه بود زير گنبد كبود بازي خدا نيمه كاره مانده بود واژه اي نبود و هيچكس شعري از خدا نخوانده بود تا كه او مرا براي بازي خودش انتخاب كرد توي گوش من يواش گفت: (تو دعاي كوچك مني) بعد هم مرا مستجاب كرد پرده ها كنار رفت خود به خود با شروع بازي خدا عشق افتتاح شد... سالهاست اسم بازي من و خدا زندگيست هيچ چيز مثل بازي قشنگ ما عجيب نيست بازي اي كه ساده است و سخت مثل بازي بهار و درخت با خدا طرف شدن كار مشكليست زندگي بازي خدا و يك عروسك گلي ست.... هر روز دلتنگ تو بودمُ توگفتی فردا فردا شدُ باز هم توگفتی فردا !!! امروز دل ماند و يک دنيا حرف يک هيچ به نفع تو، تا فردا... بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق، تقصير چشمای تو بود وگرنه ما کجا و عشق ؟ تا اين که تو پيدا شدی، گفتی از اين چشمای خيس تو دفتر ترانه هات يه قطره بارون بنويس... (اين آپم به خاطر (غزل باران) جوووونمه) به اميد چتر فردايت...............................خيس بارانم اگه می دونستی چِقَد دوسِت دارم، هيچوقت برای اومدنت بارانُ بهانه نميکردی... يك شبي مجنون نمازش را شكست بي وضو در كوچه ي ليلا نشست عشق آن شب مست مستش كرده بود فارغ از جام الستش كرده بود گفت: يارب از چه خوارم كرده اي؟ خسته ام زين عشق دل خونم نكن من كه مجنونم، تو مجنونم نكن مرد اين بازيچه ديگر نيستم اين تو و ليلاي تو ...... من نيستم من از طعمِ دوستی های باران خورده لبریزم کنارِ اشکهایم می توان آویخت دریا را....... گفتند فقط مترسک چوبی بود چوبی که فقط حکایت از خوبی بود باد آمد و دکمة مترسک وا شُد بر سینة او مسیحِ مصلوبی بود بر شانة من نشستیُ دستانت بستندُ به گردنت طنابی، جانت با ماندن من بود مرا تیر زدند ما کُشته شدیم و تن آویزانت… (اين آپ به مناسبته قالبه جديدمه) 



















سلام دوستاي گلم














| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |


آمار
وبلاگ: