باران عشق
منم آن قماربازی که بباخت هرچه بودش ...... و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر
گفتند فقط مترسک چوبی بود چوبی که فقط حکایت از خوبی بود باد آمد و دکمة مترسک وا شُد بر سینة او مسیحِ مصلوبی بود بر شانة من نشستیُ دستانت بستندُ به گردنت طنابی، جانت با ماندن من بود مرا تیر زدند ما کُشته شدیم و تن آویزانت…
(اين آپ به مناسبته قالبه جديدمه) نظرات شما عزیزان:
|
موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
![]() |